![]() |
![]() |
|
| عجب رسمی زمونه |
کسی نتوانست قصه ی زندگیم را بخواند اما من هزار بار آن را خواندم شاید بیشتر از حد تصور کسی نخواست همانند من باشد پس ادامه را نخواند و راه را جدا کرد کسی نتوانست قصه ی غم ناکم را بخواند در آن زمان که قلمم این قصه ی افسانه ای را می نوشت کسی جرات نکرد مرا یاری کند گذراندم آن روزهای دشوارم را. . .ولی تو. . . پس تو کجا بودی ای معشوق من کجا بودی ای بی وفا تو همان کسی که مدعی بودی چرا مرا در لحظه های هراسی آرام نکردی زمانی که من در رنج بودم و شگنجه ی سکوت و تنهایی راتحمل کردم هنگامی که مرگ قدم به قدم دنبال من بود و من انگار هر لحظه که می گذشت به گورستانم نزدیکتر می شدم پس کجا بود آن قاصدک,پیام آور شادی پس چرا؟چرا؟ آن روزها باز نگشتی حال چرا؟ اکنون که تو نمی توانی از خاکسترم مرا بیابی می دانم اگر بخواهی هم نمی توانی پس برو برو و به پشتت هم نگاه مکن چون دیگر دوباره نمی توانم تحمل کنم چون حال من من یک عادتم با خدای خویش در خلوت حال سکوتم سجاده ی دل و تنهایی ام و خلوتم و آسایشم با خدایم در دلم آرامی جاودان و زلالیست جاری حال برو که دوباره نمی خواهم با دیدنت غم را با گل دل شکسته ات را ببینم و این تلافی نامردترین آدم دنیاست و یافتن بهترین و تنهاترین خدای یکتاست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 13:58 توسط امیر |
|
|
پيش از سحــر هميشه هوا تاريك است.
اما تا كنون نشده كه خورشيد طلوع نكند! به سحــر اعتماد كن...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 13:49 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به عزیزانم
|
| پیوندها |
|
تنهايي نا گفته ها """" اس ام اس عشقولانه """" تپل |
|
RSS
|