![]() |
![]() |
|
| عجب رسمی زمونه |
|
مگه قرار نبود که من چشماتو از ياد ببرم بهم بگو چرا هنوز از هميشه عاشقترم مگه قرار نبود برام مثل غريبه ها بشي مگه نخواستم که بري از دل من جدا بشي مگه قرار نبود ديگه فکرمو درگير نکني ديگه به چشماي سيات چشمامو زنجير نکني مگه قرار نبود که اين فاصله طولاني بشه درياي عشقم يک شب طوفاني بشه پس چرا اشتياق من از هر زماني بيشتره ؟ چرا خدا نگاهتو از خاطرم نمي بره؟
توسط لی لی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:18 توسط امیر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:9 توسط امیر |
|
|
وقتي در شب راه مي رفتم....و در جستجوي پناهگاهي بودم از کنارم گذشت.گفتم : هي نگاه کن !
روي شاته هايت دانه هاي برف ريخته است و او گفت : اين ... برف نيست...پرهاي بالشي است
که خدا درآسمان تکانده است... و سپس لبهاي خندانش را گشود تا برفي را فوت کند و ما هر دو
خنديديم بعد به چشمانش نگاه کردم و ديدم که چشمانش امنترين پناه گاه جهان است
به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 18:58 توسط امیر |
|
|
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد
;که پيش فرشته هاست ; ;و به کارهاي آن ها نگاه مي کند; هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم مردکمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد ;که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: ; اين جا بخش ارسال است ;ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را برايبندگان مي فرستيم ;مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است مرد با تعجباز فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟/ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. ; مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ;دهند ولي عده بسيار کمي جواب مي بفرستند; مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب ;فرشته پاسخ داد ;بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 18:50 توسط امیر |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 22:17 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به عزیزانم
|
| پیوندها |
|
تنهايي نا گفته ها """" اس ام اس عشقولانه """" تپل |
|
RSS
|